تبليغاتX
باران عشق


























باران عشق

فرزاد فرزین


مینویسم برای فردایی که نیستم تا آیندگان این را بخوانند....

به خدای عشق سوگند که در عشق چیزی جز خواری وزجر ندیدم...

قسم به عشق پاک مجنون و دل سوخته فرهاد که عشق وصالی ندارد...

قسم به خدا که جز او دلم نمیخواهد عاشق کسی دیگر باشم.....

و سوگند به جدایی لیلا از مجنون که دلم دیگر توان این همه اندوه و جدایی را ندارد....

وسوگند به دستان فرهاد که برای عشق شیرین مجبور به کندن کوه شد...

دیگر از عشق افسرده و بی زار شدم.......

کاش...کاش عشق نبود تا مجنون به خاطرش زجر عالم را بکشد...

ای کاش هیچ وقت جدایی ها نبود........

ای کاش هیچ دلی در دنیا وجود نداشت تا عاشق شود....
خدایا...ای کاش مرا به او برسانی یا به پیش خود ببری....
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 15:55 توسط مهناز|

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:1 توسط مهناز|

سردی ولی کنارتو با شعله ها هم نفسم،

شبی کویریم ولی با تو به بارون می رسم،

تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم،

شیرینیه زندگی رو نفس نفس حس میکنم،

ساکتی اما تو چشات غوغای نور و شبنم،

می ترسم از رسیدن آینده ای که مبهمه،

با تو یه دنیا شادیم اگرچه دور و بی کسم،

از خشکی نگاهتو به مرز دریا می رسم،

دریا خود خود تویی که غرق طوفان توام،

شب غرق زیبایی میشه وقتی نگاهت میکنم،

سردی ولی کنارتو با شعله ها هم نفسم،

شبی کویریم ولی با تو به بارون می رسم،

تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم،

شیرینیه زندگی رو نفس نفس حس میکنم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 16:59 توسط مهناز|

گفتم نرو پر پر می شم ، گفتی می خوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم ، گفتی می خوام تنها باشم

گفتم دلم ، گفتی بسوز ، گفتم يه عمری باز هنوز

گفتم پس عمرم چی می شه ، گفتی هدر شد شب و روز

گفتم آخه داغون ميشم ، گفتی به من خوش می گذره

گفتم بيا چشمام به تو ، گفتی آخه کی می خره؟

گفتم منو جنس می ديدی؟ ، گفتی آره بی قيمتی

گفتم يه روز کسی بودم ، با من نکن بی حرمتی

گفتم صدام می ميره باز ، گفتی به درد بسوز بساز

گفتم حالا که پير شدم ، گفتی که از تو سير شدم

گفتم تمنا می کنم ، گفتی می خوام خوردت کنم

گفتم بيا بشکن تنو ، گفتی فراموش کن منو

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 2:33 توسط مهناز|

زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست

در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد..........

آنچه تقدير من و توست همان می ‌گذرد

یلی دوستوون دارم.من دوباره بعد از یه سال وبلاگمو راه انداختم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 2:30 توسط مهناز|

گریستم واست

 

اختياري در گريه ندارم

عجب زمانه اي

سر بر شانه خيالي ات گذاشتم

و بي حضورت

و بدون اجازه ؛ دل من

بي امان ابري شد

و گريست

از اينكه چيزهايي نگفتم

و در كنار يك فنجان چاي داغ

حرفي نزدم

و امروز

گريه كردم براي اينكه

بازهم ادعاي گريه داشتم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 0:18 توسط مهناز|

از غزل

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتر
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگز

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 18:7 توسط مهناز|

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 17:40 توسط مهناز|

وقتی دیدمش باور نکردم همون باشه . صورتی که همیشه تو خواب می دیدم . بیشتر بهش خیره شدم . خودش بود . ظاهر شده بود . حقیقی تر از هر حقیقتی . روبه روی من ایستاده بود . می تونستم وجودشو با تمام حواسم ، حس کنم . زیبا ، تاریک ، قوی ، با چشمهای درشتی که برق میزد . دقیقا همون صورتی که همیشه تو رویا هام می دیدم . لباس سفیدی تنش بود . صورت زیبا و اندام کشیدش زیر این سفیدی واقعا شگفت انگیز بود . معصومیت نگاهش نزدیک بود کورم کنه . نزدیکم اومد . روبروی من ایستاد . گرمای بدنشو حس کردم . داغ بود . می تونست هر یخی رو ذوب کنه . بلند تر نبود . کوتاه تر هم نبود . روبرو بود . مجبور نبودم برای دیدن چشماش بالا یا پایین رو نگاه کنم . این دقیقا همون دختری بود که همیشه تو رویا هام می دیدم . روبروی من ایستاده بود . به چشماش خیره شدم . تاریک و براق . مثل اینکه به آسمون پر ستاره خیره شده باشم . نمی تونستم مسیر نگاهمو به سمت دیگه ای بر گردونم . نزدیکتر شد . لبم رو بوسید . با چنان شهوتی این کارو کرد که احساس کردم زانوهام سست شد . بغلم کرد . بدون اینکه بتونم حرکتی بکنم منو چسبوند به خودش . احساس می کردم گرمای بدنش ممکنه منو تو خودش حل کنه . انگار سالها بود که منو می شناخت . لبمو جدا کردم و دوباره به چشماش خیره شدم . همون معصومیت همراه با تمنا . انگار من تنها موجودی بودم که می تونستم آتیش شهوتشو خاموش کنم . دوباره منو به خودش چسبوند . خیلی آروم بود . هیچ چیزی نمی تونست ناراحتش کنه . اون آرامشی رو به دست آورده بود که من هنوز نتونسته بودم . دستاشو به تنم می کشید . بیشتر منو به خودش می چسبوند . نفساش تند تر شده بودن . بدنش داغ و داغ تر می شد . جرات کردم حرفی بزنم . به آرومی تو گوشش زمزمه کردم : عاشقتم . چیزی نگفت ولی بیشتر منو به خودش چسبوند . تنها چیزی از وجودشو که هنوز حس نکرده بودم صداش بود . و ای کاش هیچوقت حسش نمی کردم . ولی هنوز کنجکاو بودم . سوال کردم : تو کی هستی ؟ کمی سکوت کرد . با صدای دلنشین و آرومش خیلی ضعیف گفت : می خوای بدونی من کیم ؟ با تمام وجودم گفتم بلی . چشماشو بست . تمام اون گرما جاشو به سوزی داد که تا مغز استخونم مثل یخ شد . ازم فاصله گرفت . اون نگاه پر از تمنا تبدیل به حفره های سیاهی شد که سوز سردی ازش بیرون می اومد . لباس سفیدش سیاه تر از هر سیاهی شد . لباشو از هم باز کرد و با صدایی وحشتناکتر از هر صدایی فریاد زد : من اندوه توام . حقیقی تر از هر حقیقتی ! من شهوت تو ام . داغ تر از هر عشقی ! ومن تاریکی توام . تاریک تراز هر مرگی ...

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 13:49 توسط مهناز|

ستاره های سربی
فانوسک های خاموش
من و هجوم گریه
از یاد تو فراموش

تو بال و پر گرفتی
به چیدن ستاره
دادی منو به خاک
این غربت دوباره

دقیقه های بی تو
پرنده های خسته ن
آیینه های خالی
دروازه های بسته ن

اگه نرفته بودی
جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود
به سوی تو روانه

اگه نرفته بودی
گریه منو نمیبرد
پرنده پر نمیسوخت

آینه چین نمیخورد

اگه نرفته بودی
و
اگه نرفته بودی

شبانه های بی تو
یعنی حضور گریه
با من نبودن تو
یعنی وفور گریه

از تو به آینه گفتم
از تو به شب رسیدم
نوشتمت رو گلبرگ
تو رو نفس کشیدم

از رفتن تو گفتم
ستاره دربدر شد
شبنم به گریه افتاد
پروانه شعله ور شد

اگه نرفته بودی
جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود
به سوی تو روانه

اگه نرفته بودی
گریه منو نمیبرد
پرنده پر نمیسوخت

آینه چین نمیخورد

اگه نرفته بودی
و
اگه نرفته بودی

ستاره های سربی
فانوسک های خاموش
من و هجوم گریه
از یاد تو فراموش
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 17:31 توسط مهناز|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin